ساغر هستی
taraneh zendegi
نشسته در گوشه ی اندوه
روزی
آن مرغ پای بسته ی دهر
لالا
گل پونه ، دانشجو
به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.استاد
پذیرفت.دانشجو از جایش بر خواست و از همکلاسیهایش پرسید:"آیا در این کلاس کسی
هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟"همه سکوت کردند."آیا در این کلاس
کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟"همچنان کسی پاسخ نداد. "آیا
دراین کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟" وقتی برای سومین بار کسی
پاسخ نداد دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.
لحظه در لحظه:
نگاهی باز
باید سایبان خستگی های دلم باشد
و گوید با دلم
سوگند گرم بودنی با عشق
نگاهی باز باید
تیره گی های دلم را
روشنی بخشد
و یکبار دگر
از رویش سبز اهورائی بگوید باز
دلی باید توان و قدرتش باشد
که آتش را بنام زندگی
همواره روشن کرده, قلبم را,
بسوزاند نه اما ازسر اندوه
که تنها
از سر گرمای عشقی گرم و جاویدان
نگاهی باز باید
سایبان خستگی های دلم باشد
و دیدم ناگهان من
دیدگانی گرم و سوزان را
و دلبستم تمام زندگی بر او
و شبهایم چه گرم و وه چه نورانی
تمام آتش این زندگانی را به قلبم داد
کنون میسوزم از آن شعله هردم
به هر روز وشبی همواره پی در پی
و دل میگویدم :خود بوده ای آخر
که آتش را دمادم یاد میکردی
کنون بامن بسوز وباز هم در شعله آتش
به فریاد دلت فرمان بده :
ای دل !بسوز و بازهم خاموش دنیا باش
بسوز و بازهم اشک دل ودیده
ز چشمانت بگیر و باز هم
با خود بگو هردم :
زپا هرگز نمی افتم
ولی افسوس ولی افسوس
در این شعله ها دیگر
توانی نیست .
رهایم کن مرا آخر...
که تا گریم بسوز عشق خود
همواره بی پروا,
رهایم کن
که فریادی زنم از عمق این سینه
رهایم کن که من تنها
فقط یک موج فریادم
فقط یک سینه , پر اشکم
فقط یک قلب تنهایم
رهایم کن رهایم کن...
که آزاد ورها یکدم بیآسایم
... از اشکهایم ...
که بی ثمر بارید
باران وار
درخلوت اتاقی خاموش...
در تنهائی
...بی هیچ ثمری
نه حتی در پای گلی
یادر پای شقایق تشنه ای ...
یا درصحرائی خشک
شاید که
ثمری باشد آنرا ,
بارید...
بی آنکه آرامم دهد...
از فرط غصه ها!
درد را
در تمامی جسمم ..
احساس میکنم
در تاروپود تن ..
.دورادور قلبم
...درون دلم
واشک درخلوت ...
.باریدنی داشت,
همچنان تنها ,
چون همیشه بی ثمر
ای اشک , دلم را آرام بخش
تا بارش تو بی ثمر نگردد
سرگردانی! ...
میدانم
در عبور لحظه های غمگینت
که به هزارباره زندگی را
در مرور گذرهای تلخ وشیرین
به انتها برده ای ...
هنوز سرگردان نقش " هستی"
"نقش آدمی "
از طلوع دورباره روزگار درد
دلگیری !
میدانم
صداقت وسادگیت را
به یغما می برند,
هربار که
ترا در بازی فریب
می شکنند.
میدانم که هربار
در کنج هزار باره ی
گریه هایت ,
باخود گفتی: بار آخرست
!این بار شکستن بدست خلق
...
وباز ....وبار
هربار
تبرک یافته ی انسانی
که درتصور تو
لایق مهر بودویاوری
....وهربار شکسته تر
از پیش
باز آمدی
وقتی که دریافتی
"وجودی" دیگر ،
تبرک انسانی
را باور ندارد
" تا به باور
"خود" بنشیند !...
تا باور کند
که حضور و وجود
نه برای
خرابی وویرانی ست
که برای ساختن های
زندگیست
برای ساختن
خودودنیائی ...
نه دلی را
در قعر نامردی ونامردی
به ویرانی کشیدن !
نه پیمانی را
که به لطف
که به مهر
که به عشق
بااو بسته شد
زیر پای نادانی
بی مهری ویا فریب
له کردن و
روزگاری را
بر تلخی روزگار
بر کام دلی
زهر آگین کردن .!
میدانم دلشکسته ای
از اینکه
هرباره وهزارباره
باور کردی
آدمی " انسان" است
دریغ که این تنها ،
نامی ست بر او !
نه بیش!
دریغ "آدمی" در پوسته ی
تن بشری
شیطان را فرمان میبرد
ونه خداوند را
میدانم دلشکسته ای
..!.میدانم...
...بر فریادهای فروخورده
حتی اگر بی تفاوت
از کنار آن بگذرند
... باز...
بهتر از ناگفتن هاست !
اگر سکوت میدانست
چگونه لبهای دل را
به اسارت
کشیده است
شاید خود
فریاد میکشید
اما حروف را
کنارهم بگذار
شایدوصل کلمات
جدائی ها را
کمتر کند
وروزی دستهای ما
با وصل دوباره آشتی کند
در شادی زیستن
و دگرباره به اندوه دلم باز شکست
و غم تنهائی همره راه غریب من شد
آه ای عشق چرا تنهائی
ره ما گرچه زهم گشته جدا
تو چرا رو به خرابات مغان راه بری
من چرا یّکه وتنها در راه
توچرا یکه وتنها در راه؟
هردو مان یکّه و تنها ماندیم
هردو مان یکّه و تنها ماندیم
آتش اندوه را بیرون دهم با آه سرد
سینه ام سوزد اگر آه ًغمین ماند بدل
با همه افسردگی های دلم ، باید چه کرد؟!
سر زنومیدی گذارم سجده گون بر روی خاک
پرسم ازدنیا ""چه شدآن مهربان دلهای پاک؟!""
پرسش دل تا سحر ، تکرار میگردد مدام
پرسشی از قلب و عمق سینه ای ، اندوهناک!
مهربانی کو ؟ وفا کو ؟ عشق کو ؟ دلدار کو؟
سینه ا ی بر بی کسی ها ی دلی، غمخوار کو؟!
پُر طپش قلبی برای عشق ورزیدن چه شد؟!
یک نگاه عاشقً غمگین، به شب بیدارکو؟!
آنگهم از یأس ونومیدی کشم آه از درون
آه فریاد من غمگین بّود از قلب خون
گویم آخر مهر مُرده ، دلبر و دلدار نیز
قلب من بس کن! دگرچرخی مزن گرد جنون!!!
هرنگاهی بر جمالی خیره میگردد چنان
گوئیا عشق ومحبت را فقط جوید در آن
لیکن این دیده پراز نیرنگ وتزویر وریاست
معنی دیگر ندارد جان من ! ، اینرا بدان!!!
گر عروسک بودی ودرسینه ات قلبی نبود
گر فضائی پُر نمیشد از تن وجان و وجود
شاید آنگه میشدی همرنگ دیگر مردمان
از همه بی مهری دنیا ترا دردی نبود!!
ای دریغ ...
ای دریغ از زندگی زیراچو آن رنگین کمان
رنگها دارد ولی از آن دورنگی ها فغان!!
بسکه دیدم از همه نامردی و نامردمی
زین پس از مهر و محبت هم نمیگیرم نشان
که جهانیان را ندا در دهد
که من از این جهان خوار گریختهام
تا با خوارترین کرمها درآمیزم،
آنگاه دیگر سوگوارم مباش.
نه، چون این ابیات را بخوانی
مبادا دست سرایندهاش را به یاد
آری،
چرا که چندان دوستت میدارم
که بهتر آن میدانم فراموشم کنی
تا آنکه غمگنانه در اندیشهام
باشی.
آری با تو میگویم
اگر آنگاه که من با خاک در
آمیزم
بر این چکامه نگاهی افکندی
مباد نام این بیچاره را ورد
زبان سازی.
زنهار که پس از مرگم، جهان
فرزانگان
بر آن ها که می هراسند بسیار
تند،
بر آن ها که زانوی غم در بغل می
گیرند بسیار طولانی،
و بر آن ها که به سرخوشی می
گذرانند بسیار کوتاه است.
اما، برآن ها که عشق می ورزند،
زمان را آغاز و پایانی نیست
دفتری روی دو پا
برگ در برگ همه خاطره ها
اوبه هر شعر وغزل
خاطراتی دیرین !
دیده ام خیره
به اوراق وبه برگ..
وچو ابری به شتاب
" خاطره "
از دل واز آبی این روح گذشت
در مروری که دلم
...پر ز یک...
" حس مداوم" شده بود"
زهمه قصه ی تکرار شدن "!
.....روزگاری همه آه ،
گذر شبنم واشکی غمناک
تا رسیدن به پگاه...
گاه در گرمیِ
یک روز بلند ،
روشن و پر شده از
سایه ی شوق..
گاه در باران ها ...
گه گداری
به مه ونمناکی...
گاه چتری دردست
گاه طوفان زده
در غمناکی...
بی پناهی هائی ،
روزوشب ، گه گاهی !
از خط مرز عبور...
گاه وامانده به راهگاه
در کوچه سرگردانی!
گاه گم کرده رهی...
مانده به جا !
خاطری نیست از آن
"حس امیدم " امروز
،شوقکی نیست
در این ذهن حضورم اکنون !
ورقی تازه دگر نیست
مراتا نویسم بر برگ ...
سبزی خاطره ی فردا را...
درامیدی به خیال!!!
درخیالی
که تودرآن هردم
در کنارم باشی!!!
گل سرخی دردس
بانگاهی که درآن،
شعله ی عشق..
سردی
حرفِ جدائی هارا...
درحریم سرد ِ
دل ِسرمازده ام ،
محو ُو، تبخیرکند!
و گل سرخ دلم باز شود
به امید ی که درآن
هردم وُ ...هرلحظه
به عشق
روح لبخند توبامن باشد،
سایه ات هـمپایم !!!
آه ای روح طــراوت ،
بـرگـی،
باز بگـشا بدلم !!!
نه بر مرغ وُنه برحیوان
مکن از روی بدخواهی
,دلی غمگین وسرگردان
جهان همواره "میگردد"!
تو( نیکو ) "گِـرد" دلها باش
مشو ویرانی دلها !
بکن ویرانه را ، عمـران!
مرنجان هردلی ازخود،
مشو دردِ دلِ ریشی
که آن دل در پریشانی ،
دهد قلب ترا سامان
مبر از خاطرت هرگز
که "عمرت "درجهان فانی ست
سری بالا بباید داشت
" بنام *نامی انسان"!!!"
به بدخواهی چو سر آری ،
بدی ها را بخود بینی
که دنیا ،روزگارت را ،
دهد بر "بی کسی " فرمان !
دراین ره ، گرنمیخواهی ،
دل ِ آزرده ای باشی
مشو بر کس دلیل غم !
مشو جزئی ز بدخواهان
"خدا"بر" حق وانصاف " است
تو" مُنصف " درجهانت باش
نیارزد زندگی آن حد ،
که خود خود را کنی ویران!!
نگاه خسته دلی را,به گریه ,زار میدارد
کسی که راه محبت ,نمی شناسد باز
اسیرِ پستیِ دل مانده,بی خبر زین« راز »
که دل شکستن عالم, نه ذاّت انسانی ست
مُریدِ پَستِ جفا بودنی, زنادانی ست !
کسی که غافل از خود وبی خبر زیاد خداست
چه ساده برده زخاطر که زندگی فانی ست
هرآنکه که به دنیا, ستم, روادارد
به نقش حقارت « خودی » جدادارد
کسی که به پنداراو, همه خوارند
عداّوتی به حقارت ,به آن خدا دارد
سرشت خشم وعداوت ز"ذات حیوان" است
ندیده نقش وجودش که روح حرمان است
ز دونی وپستی ,به خود نمی بیند
که او به نقش حقارت «خود» ازاسیران است
پروبالی برای رفتن یافت
پرکشید و به شادی وامید
" قفسی" از برای "بودن" ساخت
این سرائی که لانه ی او شد
به خیالش که آشیانه ی اوست
بی خبر زآنکه شد اسیر قفس
در سرائی که همچو خانه ی اوست
...
نیست فرقی میان مرغ ودرخت
" سرنوشتی " اگر "اسارت " بود
" نه درختی توان رفتن داشت"
"نه که مرغی در قفس بگشود"!!
دل از غمها به زندونه
برای عاشقی کردن،
تواین دنیای ویرونه
دیگه شوقی نمیمونه
دیگه شوقی نمیمونه
لالا گل سرخم ،
نمونده سرخی رخ هم
نه شرم از بی وفائی ها ،
نه حُجّبی بر رخ و گونه
تو دنیای تباهی ها ،
دل هر آدمی خونه
دل هر آدمی خونه!
لالا گل سوسن ،
توُ این دنیا،
تُو این برزن
تمومه قصه ها مردن ،
دلا از بسکه حیرونه...
دیگه آوای هر قلبی ،
چه غمگینه چه محزونه!
لا لا شقایقها ،
امید قلب عاشقها
توُ این دنیای دیوُنه
،دل عاشق چه پنهونه
سکوتش گریه ی قلبه ،
همش در خود پریشونه
همش درخود پریشونه !
لالا گل یاسم ،
نسیم عطر احساسم
توُ دنیای غم و ماتم ،
همه دلها چه داغونه!
به شبها رهگذر درغم ،
دیگه شعری نمیخونه
دیگه شعری نمیخونه!
لالا گل خنده
، گل مادر که فرزنده
برای خواب وآرومت
دل مادر چه مجنونه
همه شادی ورنج تو
تماما بر دل اونه
تماما بر دل اونه!
لالا گل نازم
توئی در شعر و آوازم
به رسم زندگی روزی
توهم میری ازاین خونه
دل تو در کنار من
فقط چندروزی مهمونه
فقط چندروزی مهمونه!
لالا گل عشقم
نبینم درنگاهت غم
به هر قطره به هراشکت
دلم با غم هراسونه
دلم معنای بودن رو
به لبخند تو میدونه
به لبخند تو میدونه!
بخواب آروم لالا.. لالا
تو دلبندم ، گل زیبا
اگرچه زندگی سخته
همه رنجش روی شونه
لبات وقتی که می خنده
برام دنیا چه آسونه
برام دنیا چه آسونه!
در میان قطره ها
در شوری اشک
در خیسی ورق
در ناتوانی قلم
بر نمناکی کاغذ
در بیصدائی محض
قلبی آب میشود
آنگاه که
"عشق"
چون نسیم
از پنجره ره میگشاید
و همنفس باد میگردد
دیگر برای سرودن
بهانه ای نیست
از حرف تهی
ازاشک سرشارم
او که ساحل نجاتم بود
وپناه ره گم کرده گی هایم
در کویر تنهائی
او بود که مرا شناخت
به خنده هایم گریه هایم
با اندوه ها
و شب زنده داری هایم
...هم اوبود که دستم گرفت
تا تنهائیم را با او سرکنم
و اشکهایم را با او روان
دردهایم با او بگویم
و در پناه مهرش آرام بگیرم
چون قوئی در آرامش دریا ...
درکنارم بود
همیشه در همه وقت درهمه جا
چه آنگاه که صدایش میکردم
چه آن زمان که از فرط غم ...
به هیچ نمی اندیشیدم
با تمامی افکارم
حتی به او
اما هرگز تنهایم نمی گذاشت
هرگز بر غمم رضا نبود
زمهر او آموختم
مهربانی را شکیب را
بخشنده گی و داد رسی را
چون همیشگی او
یاوری تنها دلان را
تا شاید راه رستگاریم باشد
ذره ای چو او بودن
بر امیدی که بر او بسته ام
عشقی که براو نهاده ام
و او یــزدانــم بود
خداوندء عشق و محبت
بامن وفاداری نکرد
دردورنجم دید ویکدم
با دلم یاری نکرد
در شب تنهائیم
جز شمع غمداری نبود
با سرشک دیده ام
جز او کسی زاری نکرد
یکّه یاری با دلِ افسرده ام
یکُرو نبود
دردرون بامن بجز
یک دشمن بدخو نبود
ساده دل بودم که مردم را
چو خود پنداشتم
در جهانِ پُر ستم
یک آدم نیکو نبود!
بخت هم باقلب غمگینم
سر یاری نداشت
جز هرآن بزر غمی
در قلب غمگینم نکاشت
بهر آزارم بهر کاری
توسل جُست وکرد
عاقبت در سینه ام باغی
ز نومیدی گذاشت
درختی غریب را
محروم از نوازش
یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای
بی برگ و بار
زیر نفسهای آفتاب
در التهاب
در انتظار قطره باران
در آرزوی آب
ابری رسید
چهر درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت
ای ابر ای بشارت باران
ایا دل سیاه تو
از آه من بسوخت؟
غرید تیره ابر
برقی جهید
و چوب درخت کهن بسوخت
چون آن درخت سوخته ام
در کویر عمر
ای کاش
خاکستر وجود مرا
با خویش می برد باد
باد بیابانگرد
ای داد
دیدم که گرد باد
حتی
خاکستر وجود مرا
با خود نمی برد
| قالب ساز آنلاین |

























