ساغر هستی

taraneh zendegi

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 22:0 توسط barbod atash|

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 19:46 توسط barbod atash|

بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم،
در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد.
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم.
پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام.
...
يادم آيد تو به من گفتی: از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!
آب، آيئنه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن!
با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی! من نه رميدم نه گسستم.
باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم!
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق ندانم. سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!
...
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشيندم.
پای در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نه کنی از آن کوچه گذر هم!...
بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 19:58 توسط barbod atash|

بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم،
در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد.
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم.
پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام.
...
يادم آيد تو به من گفتی: از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!
آب، آيئنه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن!
با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی! من نه رميدم نه گسستم.
باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم!
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق ندانم. سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!
...
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشيندم.
پای در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نه کنی از آن کوچه گذر هم!...
بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 19:50 توسط barbod atash|

بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم،
در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد.
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم.
پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام.
...
يادم آيد تو به من گفتی: از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!
آب، آيئنه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن!
با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی! من نه رميدم نه گسستم.
باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم!
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق ندانم. سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!
...
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشيندم.
پای در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نه کنی از آن کوچه گذر هم!...
بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 19:44 توسط barbod atash|

جملات الهام بخش برای زندگی بهتر ... (35)  www.taknaz.ir

 

جملات الهام بخش برای زندگی بهتر ... (35)  www.taknaz.ir


جملات الهام بخش برای زندگی بهتر ... (35)  www.taknaz.ir


جملات الهام بخش برای زندگی بهتر ... (35)  www.taknaz.ir

جملات الهام بخش برای زندگی بهتر ... (35)  www.taknaz.ir


جملات الهام بخش برای زندگی بهتر ... (35)  www.taknaz.ir


جملات الهام بخش برای زندگی بهتر ... (35)  www.taknaz.ir


جملات الهام بخش برای زندگی بهتر ... (35)  www.taknaz.ir


جملات الهام بخش برای زندگی بهتر ... (35)  www.taknaz.ir


جملات الهام بخش برای زندگی بهتر ... (35)  www.taknaz.ir


جملات الهام بخش برای زندگی بهتر ... (35)  www.taknaz.ir


جملات الهام بخش برای زندگی بهتر ... (35)  www.taknaz.ir


جملات الهام بخش برای زندگی بهتر ... (35)  www.taknaz.ir


 
 
 
 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 19:44 توسط barbod atash|

بخود گفتم دمادم
لحظه در لحظه:
نگاهی باز
باید سایبان خستگی های دلم باشد
و گوید با دلم
سوگند گرم بودنی با عشق
نگاهی باز باید
تیره گی های دلم را
روشنی بخشد
و یکبار دگر
از رویش سبز اهورائی بگوید باز
دلی باید توان و قدرتش باشد
که آتش را بنام زندگی
همواره روشن کرده, قلبم را,
بسوزاند نه اما ازسر اندوه
که تنها
از سر گرمای عشقی گرم و جاویدان
نگاهی باز باید
سایبان خستگی های دلم باشد
و دیدم ناگهان من
دیدگانی گرم و سوزان را
و دلبستم تمام زندگی بر او
و شبهایم چه گرم و وه چه نورانی
تمام آتش این زندگانی را به قلبم داد
کنون میسوزم از آن شعله هردم
به هر روز وشبی همواره پی در پی
و دل میگویدم :خود بوده ای آخر
که آتش را دمادم یاد میکردی
کنون بامن بسوز وباز هم در شعله آتش
به فریاد دلت فرمان بده :
ای دل !بسوز و بازهم خاموش دنیا باش
بسوز و بازهم اشک دل ودیده
ز چشمانت بگیر و باز هم
با خود بگو هردم :
زپا هرگز نمی افتم
ولی افسوس ولی افسوس
در این شعله ها دیگر
توانی نیست .
رهایم کن مرا آخر...
که تا گریم بسوز عشق خود
همواره بی پروا,
رهایم کن
که فریادی زنم از عمق این سینه
رهایم کن که من تنها
فقط یک موج فریادم
فقط یک سینه , پر اشکم
فقط یک قلب تنهایم
رهایم کن رهایم کن...
که آزاد ورها یکدم بیآسایم

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 21:52 توسط barbod atash|

شکوه ها دارم
... از اشکهایم ...
که بی ثمر بارید
باران وار
درخلوت اتاقی خاموش...
در تنهائی
...بی هیچ ثمری
نه حتی در پای گلی
یادر پای شقایق تشنه ای ...
یا درصحرائی خشک
شاید که
ثمری باشد آنرا ,
بارید...
بی آنکه آرامم دهد...

از فرط غصه ها!
درد را
در تمامی جسمم ..

احساس میکنم
در تاروپود تن ..
.دورادور قلبم
...درون دلم
واشک درخلوت ...
.باریدنی داشت,
همچنان تنها ,
چون همیشه بی ثمر
ای اشک , دلم را آرام بخش
تا بارش تو بی ثمر نگردد
نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 20:38 توسط barbod atash|

میدانم

نشسته در گوشه ی اندوه
سرگردانی! ...

میدانم
در عبور لحظه های غمگینت
که به هزارباره زندگی را

در مرور گذرهای تلخ وشیرین
به انتها برده ای ...

هنوز سرگردان نقش " هستی"
"
نقش آدمی "

از طلوع دورباره روزگار درد
دلگیری !

میدانم
صداقت وسادگیت را
به یغما می برند,

هربار که
ترا در بازی فریب
می شکنند.

میدانم که هربار
در کنج هزار باره ی
گریه هایت ,

باخود گفتی: بار آخرست
!
این بار شکستن بدست خلق
...
وباز ....وبار

هربار

 دل سپردی به ذات وجودِ
تبرک یافته ی انسانی
که درتصور تو
لایق مهر بودویاوری

....وهربار شکسته تر
از پیش
باز آمدی
وقتی که دریافتی
"وجودی" دیگر ،
تبرک انسانی
را باور ندارد

" تا به باور
"خود" بنشیند !...

تا باور کند
که حضور و وجود
نه برای
خرابی وویرانی ست
که برای ساختن های
زندگیست

برای ساختن
خودودنیائی ...

نه دلی را
در قعر نامردی ونامردی
به ویرانی کشیدن !

نه پیمانی را
که به لطف
که به مهر
که به عشق
بااو بسته شد
زیر پای نادانی
بی مهری ویا فریب
له کردن و

روزگاری را
بر تلخی روزگار
بر کام دلی
زهر آگین کردن .!

میدانم دلشکسته ای
از اینکه
هرباره وهزارباره
باور کردی
آدمی " انسان" است

دریغ که این تنها ،
نامی ست بر او !
نه بیش!
دریغ "آدمی" در پوسته ی
تن بشری
شیطان را فرمان میبرد
ونه خداوند را

میدانم دلشکسته ای
..!.میدانم...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 19:47 توسط barbod atash|

بگو گفتن هم راهی ست
...بر فریادهای فروخورده
حتی اگر بی تفاوت
از کنار آن بگذرند
... باز...
بهتر از ناگفتن هاست !
اگر سکوت میدانست
چگونه لبهای دل را
به اسارت
کشیده است
شاید خود
فریاد میکشید
اما حروف را
کنارهم بگذار
شایدوصل کلمات
جدائی ها را
کمتر کند
وروزی دستهای ما
با وصل دوباره آشتی کند
در شادی زیستن
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 19:41 توسط barbod atash|

مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید به خیالش قندم ...یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم ای دو صد نور به قبرش بارد مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم !!!!! زنده یاد حسین پناهی
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 19:38 توسط barbod atash|

در حریم نفس عشق نهادم قلبی
و دگرباره به اندوه دلم باز شکست
و غم تنهائی همره راه غریب من شد

آه ای عشق چرا تنهائی

ره ما گرچه زهم گشته جدا
تو چرا رو به خرابات مغان راه بری
من چرا یّکه وتنها در راه
توچرا یکه وتنها در راه؟
هردو مان یکّه و تنها ماندیم
هردو مان یکّه و تنها ماندیم
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 19:9 توسط barbod atash|

شب به شب غرق سوالم با دل لبریز درد
آتش اندوه را بیرون دهم با آه سرد
سینه ام سوزد اگر آه ًغمین ماند بدل
با همه افسردگی های دلم ، باید چه کرد؟!
سر زنومیدی گذارم سجده گون بر روی خاک
پرسم ازدنیا ""چه شدآن مهربان دلهای پاک؟!""
پرسش دل تا سحر ، تکرار میگردد مدام
پرسشی از قلب و عمق سینه ای ، اندوهناک!
مهربانی کو ؟ وفا کو ؟ عشق کو ؟ دلدار کو؟
سینه ا ی بر بی کسی ها ی دلی، غمخوار کو؟!
پُر طپش قلبی برای عشق ورزیدن چه شد؟!
یک نگاه عاشقً غمگین، به شب بیدارکو؟!
آنگهم از یأس ونومیدی کشم آه از درون
آه فریاد من غمگین بّود از قلب خون
گویم آخر مهر مُرده ، دلبر و دلدار نیز
قلب من بس کن! دگرچرخی مزن گرد جنون!!!
هرنگاهی بر جمالی خیره میگردد چنان
گوئیا عشق ومحبت را فقط جوید در آن
لیکن این دیده پراز نیرنگ وتزویر وریاست
معنی دیگر ندارد جان من ! ، اینرا بدان!!!
گر عروسک بودی ودرسینه ات قلبی نبود
گر فضائی پُر نمیشد از تن وجان و وجود
شاید آنگه میشدی همرنگ دیگر مردمان
از همه بی مهری دنیا ترا دردی نبود!!
ای دریغ ...
ای دریغ از زندگی زیراچو آن رنگین کمان
رنگها دارد ولی از آن دورنگی ها فغان!!
بسکه دیدم از همه نامردی و نامردمی
زین پس از مهر و محبت هم نمیگیرم نشان
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 19:7 توسط barbod atash|

به روز مرگ من

چون ناقوس عبوس را بشنوی
که جهانیان را ندا در دهد
که من از این جهان خوار گریخته‌ام
تا با خوارترین کرم‌ها درآمیزم،
آن‌گاه دیگر سوگوارم مباش.
نه، چون این ابیات را بخوانی
مبادا دست سراینده‌اش را به یاد آری،
چرا که چندان دوستت می‌دارم
که بهتر آن می‌دانم فراموشم کنی
تا آنکه غم‌گنانه در اندیشه‌ام باشی.
آری با تو می‌گویم
اگر آنگاه که من با خاک در آمیزم
بر این چکامه نگاهی افکندی
مباد نام این بیچاره را ورد زبان سازی.
زنهار که پس از مرگم، جهان فرزانگان
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 19:3 توسط barbod atash|

گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،

بر آن ها که می هراسند بسیار تند،

بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،

و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.

اما، برآن ها که عشق می ورزند،

زمان را آغاز و پایانی نیست
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 19:0 توسط barbod atash|

درمروری برخویش
دفتری روی دو پا
برگ در برگ همه خاطره ها
اوبه هر شعر وغزل
خاطراتی دیرین !
دیده ام خیره
به اوراق وبه برگ..
وچو ابری به شتاب
" خاطره "
از دل واز آبی این روح گذشت
در مروری که دلم
...پر ز یک...
" حس مداوم" شده بود"
زهمه قصه ی تکرار شدن "!
.....روزگاری همه آه ،
گذر شبنم واشکی غمناک
تا رسیدن به پگاه...
گاه در گرمیِ
یک روز بلند ،
روشن و پر شده از
سایه ی شوق..
گاه در باران ها ...
گه گداری
به مه ونمناکی...
گاه چتری دردست
گاه طوفان زده
در غمناکی...
بی پناهی هائی ،
روزوشب ، گه گاهی !
از خط مرز عبور...
گاه وامانده به راهگاه
در کوچه سرگردانی!
گاه گم کرده رهی...
مانده به جا !
خاطری نیست از آن
"حس امیدم " امروز
،شوقکی نیست
در این ذهن حضورم اکنون !
ورقی تازه دگر نیست
مراتا نویسم بر برگ ...
سبزی خاطره ی فردا را...
درامیدی به خیال!!!
درخیالی
که تودرآن هردم
در کنارم باشی!!!
گل سرخی دردس
بانگاهی که درآن،
شعله ی عشق..
سردی
حرفِ جدائی هارا...
درحریم سرد ِ
دل ِسرمازده ام ،
محو ُو، تبخیرکند!
و گل سرخ دلم باز شود
به امید ی که درآن
هردم وُ ...هرلحظه
به عشق
روح لبخند توبامن باشد،
سایه ات هـمپایم !!!
آه ای روح طــراوت ،
بـرگـی،
باز بگـشا بدلم !!!

نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 19:12 توسط barbod atash|

مکن ظلمی بیک انسان،
نه بر مرغ وُنه برحیوان
مکن از روی بدخواهی
,دلی غمگین وسرگردان
جهان همواره "میگردد"!
تو( نیکو ) "گِـرد" دلها باش
مشو ویرانی دلها !
بکن ویرانه را ، عمـران!
مرنجان هردلی ازخود،
مشو دردِ دلِ ریشی
که آن دل در پریشانی ،
دهد قلب ترا سامان
مبر از خاطرت هرگز
که "عمرت "درجهان فانی ست
سری بالا بباید داشت
" بنام *نامی انسان"!!!"
به بدخواهی چو سر آری ،
بدی ها را بخود بینی
که دنیا ،روزگارت را ،
دهد بر "بی کسی " فرمان !
دراین ره ، گرنمیخواهی ،
دل ِ آزرده ای باشی
مشو بر کس دلیل غم !
مشو جزئی ز بدخواهان
"خدا"بر" حق وانصاف " است
تو" مُنصف " درجهانت باش
نیارزد زندگی آن حد ،
که خود خود را کنی ویران!!

نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 19:9 توسط barbod atash|

کسی که دلی را, شکسته,خوار میدارد
نگاه خسته دلی را,به گریه ,زار میدارد
کسی که راه محبت ,نمی شناسد باز
اسیرِ پستیِ دل مانده,بی خبر زین« راز »

که دل شکستن عالم, نه ذاّت انسانی ست
مُریدِ پَستِ جفا بودنی, زنادانی ست !
کسی که غافل از خود وبی خبر زیاد خداست
چه ساده برده زخاطر که زندگی فانی ست

هرآنکه که به دنیا, ستم, روادارد
به نقش حقارت « خودی » جدادارد
کسی که به پنداراو, همه خوارند
عداّوتی به حقارت ,به آن خدا دارد

سرشت خشم وعداوت ز"ذات حیوان" است
ندیده نقش وجودش که روح حرمان است
ز دونی وپستی ,به خود نمی بیند
که او به نقش حقارت «خود» ازاسیران است

نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 19:6 توسط barbod atash|

روزی آن مرغ پای بسته ی دهر
پروبالی برای رفتن یافت
پرکشید و به شادی وامید
" قفسی" از برای "بودن" ساخت
این سرائی که لانه ی او شد
به خیالش که آشیانه ی اوست
بی خبر زآنکه شد اسیر قفس
در سرائی که همچو خانه ی اوست
...
نیست فرقی میان مرغ ودرخت
" سرنوشتی " اگر "اسارت " بود
" نه درختی توان رفتن داشت"
"نه که مرغی در قفس بگشود"!!

نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 19:4 توسط barbod atash|

لالا گل پونه ،
دل از غمها به زندونه
برای عاشقی کردن،
تواین دنیای ویرونه
دیگه شوقی نمیمونه
دیگه شوقی نمیمونه
لالا گل سرخم ،
نمونده سرخی رخ هم
نه شرم از بی وفائی ها ،
نه حُجّبی بر رخ و گونه
تو دنیای تباهی ها ،
دل هر آدمی خونه
دل هر آدمی خونه!
لالا گل سوسن ،
توُ این دنیا،
تُو این برزن
تمومه قصه ها مردن ،
دلا از بسکه حیرونه...
دیگه آوای هر قلبی ،
چه غمگینه چه محزونه!
لا لا شقایقها ،
امید قلب عاشقها
توُ این دنیای دیوُنه
،دل عاشق چه پنهونه
سکوتش گریه ی قلبه ،
همش در خود پریشونه
همش درخود پریشونه !
لالا گل یاسم ،
نسیم عطر احساسم
توُ دنیای غم و ماتم ،
همه دلها چه داغونه!
به شبها رهگذر درغم ،
دیگه شعری نمیخونه
دیگه شعری نمیخونه!
لالا گل خنده
، گل مادر که فرزنده
برای خواب وآرومت
دل مادر چه مجنونه
همه شادی ورنج تو
تماما بر دل اونه
تماما بر دل اونه!
لالا گل نازم
توئی در شعر و آوازم
به رسم زندگی روزی
توهم میری ازاین خونه
دل تو در کنار من
فقط چندروزی مهمونه
فقط چندروزی مهمونه!
لالا گل عشقم
نبینم درنگاهت غم
به هر قطره به هراشکت
دلم با غم هراسونه
دلم معنای بودن رو
به لبخند تو میدونه
به لبخند تو میدونه!
بخواب آروم لالا.. لالا
تو دلبندم ، گل زیبا
اگرچه زندگی سخته
همه رنجش روی شونه
لبات وقتی که می خنده
برام دنیا چه آسونه
برام دنیا چه آسونه!

نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 18:57 توسط barbod atash|

¤ فصل شکفتن واژه ها¤ در کُنج شهر سرگردان واژه های تردید در عبور تند چرخ ها وگاه ها چه سرگردانند ای همکلام عشق برای باغچه از فصل روئیدن بگو در شهر جز دود ونگاه های مانده بر خاک هیچ نمانده است وکودکان توپهای رنگی خویش را در پستوی خانه فراموش کرده اند بازی بودن وزندگی را در چرخهای گذران وگامهای تند می بینم که از عشق هیچ نمیداند وجز عقربه های ساعت نگران هیچ چیز نیست واژه هایم دردمند سخن باز مانده اند وصدای " آه " در هیاهوی چرخها با خاک یکی میشود! واژه هایم را به دانه های بهار می بخشم که شکفتن را آغازی داشته باشد درفصل جوانه ها آنگه که چتر ها باران را انتظار می کشند وآه دیده ها اشک را بامن بگو فصل رویش دل در کجاست !؟
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391ساعت 22:36 توسط barbod atash|

درست همین "دَر" بود... ___ درست آمدی همین در بود ازهمین دَر میتوانستی پا بداخل بگذاری ازهمینجا میتوانستی نشانه ی عشق وتنفررا برای همیشه در قلبم به تثبیت برسانی درست آمدی... به شیوائی ... به زیبائی اینهمه دنبال دویدنها از شعرواحساس گفتن ها خودفداکردنها جان نثار کردنها ...آه... درست به درون آمدی همین "دَر" بود نمیدانستی اما ...هرگز هیچگاه... مهرت به باورم نرفت ....قلبم... همواره ازتو دوری میجُست امروز میدانم چرا... ومن اما... دَری برتو گشودم که راستی وصداقتت را بین آب وآتش بیآزمایم ... تاامروز کبریتی دردست پای شعله ی دلم ایستادی ومیخندی بخند درباور خود بر حماقت من درست وارد شدی ... آری... برای من یار "محبت "بود دوستی ,"مهربانی" ...وتواما... ...اگرچه... واژه , واژه مرا میخواندی که دریابی .... کدامین دَر دَرب وُرود توست درست بدرون آمدی همین دَر بود که دلسوخته ای را که" دوری" می جُست ,تا" یاری" درآتشفشان حقارتهای درون خودت بسوزانی من سوختم...آری ...ولی ... هنوز هم نمیدانی دلسوختگی تو چگونه خواهد بود... هنوز هم نمیدانی نه...نمیدانی... دَرب ورودی واقعی به درونِ دلِ من این نبود ... تو دَرب خیانت رازدی من نیزبازگشودم دَری را که میدانستم تنها تو ..وفقط تو ازآن به درون خواهی آمد... وآمدی چطور باور کردی... که من درخانه حقارت وخیانت خانه کرده ام؟ ... چطور باورکردی که مرا به اینگونه میتوانی سوخت وباز هم... ماندگار خواهم بود وتونیز؟! باشد,...بازهم خیال کن بازهم خیال کن :من احمقم همانگونه که خودرا باورکردی که بسیارهشیاری وقتی که نمیدانی ...هنوز...نه... هنوزنمیدانی کدامین دَر رازدی ونمیدانی هرگز درهای واقعی برتودمی نیز بازنشد تا داخل شوی ...اما... درست به درون آمدی همین دَر بود!!! امادرخیال تو... در"تنفر من"... تاهمیشه ی "بودن " از"تو"تا ابد! ... دقیقا,درست به درون آمدی همین دَربود... که میشد درآن تراشناخت درست همین دَربود!
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391ساعت 22:32 توسط barbod atash|

دربغض,صدا,اشک,سکوت جان میدهم صداویرانم میکند سکوت میمراندم ودرهجرت دوباره میان باورها جان میسپارم نه خلوص میبینم نه حضور نه صداقت نه وجود آنچه هست گوئی نیست آنچه نیست گوئی هست وباور جان میدهد درمیان ناباوری تا کوچ کنم به شهر تنهائیها دردوری از ستیز آنگاه که میمیرم دربیصدائیِ هزاران سخن ...آری... ناگفته کوچ میکنم
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391ساعت 22:23 توسط barbod atash|

درختانی را از خواب بیرون می آورم درختانی را در آگاهی کامل ازروز در چشمان توگم می کنم تو که باهمه ی فقر و سفره بی نان در کنارم نشسته ای لبخندبرلب داری در چهارجهت اصلی چهارگل رازقی کاشته ای عطررازقی ما رادرخشان مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد همه چیز رادیده ایم تجربه های سنگین ما ماراپاداش می دهد که آرام گریه کنیم مردم گریز نشانی خانه خویش را گم کرده ایم لطف بنفشه را می دانیم اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم ما نمی دانیم شایددر کناربنفشه دشنه ای را به خاک سپرده باشند بایدگریست بایدخاموش و تار به پایان هفته خیره شد شاید باران ما من و تو چتر را دریک روز بارانی در یک مغازه که به تماشای گلهای مصنوعی رفته بودیم... گم کردیم
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391ساعت 22:15 توسط barbod atash|

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.استاد پرسيد:"آيا در اين کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟".کسی پاسخ نداد. دوباره پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ "دوباره کسی پاسخ نداد.استاد برای سومین بار پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟" برای سومین بارهم کسی پاسخ نداد.استاد با قاطعیت گفت:"با این وصف خدا وجود ندارد."

دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.استاد پذیرفت.دانشجو از جایش بر خواست و از همکلاسیهایش پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟"همه سکوت کردند."آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟"همچنان کسی پاسخ نداد.

"آیا دراین کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟" وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 20:27 توسط barbod atash|

آمد و رفت نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت . پرده ي خلوت اين غمكده بالا زد و رفت . كنج تنهايي ما را به خيالي خوش كرد خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت . درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد آتش شوق درين جان شكيبا زد و رفت. خرمن سوخته ي ما به چه كارش مي خورد كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت. رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نكرد. چه دلي داشت خدايا كه به دريا زد و رفت . بود آيا كه ز ديوانه ي خود ياد كند ؟ آن كه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت .
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 20:25 توسط barbod atash|

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 19:41 توسط barbod atash|

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 19:33 توسط barbod atash|

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 19:27 توسط barbod atash|

اشک
در میان قطره ها
در شوری اشک
در خیسی ورق
در ناتوانی قلم
بر نمناکی کاغذ
در بیصدائی محض
قلبی آب میشود
آنگاه که
"عشق"
چون نسیم
از پنجره ره میگشاید
و همنفس باد میگردد
دیگر برای سرودن
بهانه ای نیست
از حرف تهی
ازاشک سرشارم
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 19:23 توسط barbod atash|



      قالب ساز آنلاین