ساحل تنهائی ـــــــــــــــــ " امروز " را در حسرت "دیروز" سر کردم بی آنکه بدانم " فردایم" که همین "امروز بود که "دیروز " انتظارش را می کشیدم! آه ...این نیز بگذرد اما چشم براهی هایم را بهانه ای نیست چشم براه بوده ام بی آنکه در باورم بگنجد که رفته ای وغمی را بر دلم به ارمغان محبت خویش، برجای نهاده ای! چشم براهت میمانم چشم براهت میمانم حتی کنون که بازگشته ای! نمیدانم چرا ...نمیدانم ولی همیشه دلتنگم! دلتنگی هایم را ، بهانه ی دیداری " درخیال هم " آرامم نمی بخشد! وساحل تنهائیم پر میشود از گامهای خیس نه تنها در موج که در اشکهای من نیز! دلم پر میزند دلم پر میزند برای طپشهائی که دیدار را شوق می بخشذ ورسیدن را شادی، درگامهائی بسوی عشق ومحبت! ساحل تنهائیم را پر کن " ای همیشه بیدار" !