________هرگز ____
بامن وفاداری نکرد
دردورنجم دید ویکدم
با دلم یاری نکرد
در شب تنهائیم
جز شمع غمداری نبود
با سرشک دیده ام
جز او کسی زاری نکرد
یکّه یاری با دلِ افسرده ام
یکُرو نبود
دردرون بامن بجز
یک دشمن بدخو نبود
ساده دل بودم که مردم را
چو خود پنداشتم
در جهانِ پُر ستم
یک آدم نیکو نبود!
بخت هم باقلب غمگینم
سر یاری نداشت
جز هرآن بزر غمی
در قلب غمگینم نکاشت
بهر آزارم بهر کاری
توسل جُست وکرد
عاقبت در سینه ام باغی
ز نومیدی گذاشت
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 19:52 توسط barbod atash
|
این وبلاگ دل نامه ای است که برای تو می نگارم