+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 19:27 توسط barbod atash
|
این وبلاگ دل نامه ای است که برای تو می نگارم تو که برای من از جان عزیزتری نفسم با نفست می آید دلم با دلت میتپد ای عشق من چه زیباست روزهایی که یاد تو در خاطرم میلغزد
افسردگی های مرا یارا,بیادمن مَیار پای پیاده میروم,اما تو بر اسبی سوار آسوده راهت میروی,اما شکایت میکنی پس من چه گویم جان من؟از قلب دائم بیقرار؟! یارادل افسرده ام دارد, شکایت بیشمار هرگزنشد,دراوج غم, گرددکسی باسینه یار صحرابه صحرا,دربدر,تنها,بدون همسفر منهم که تنهامیروم, بی یاوروبی غمگسار درکام من,ای بی خبر,گر زندگی طعمی نهاد جز مزه زهری نبود,زهری زتلخی ناگوار خشم جهان رادیده ام,با ظلم و جوروقهراو اکنون زعمق سینه ام دارم,زدنیاانزجار! جز آتش خشمی نبود,یایک جهنم بر دلم آنراکه تودر قلب خود,نامش نهادی"روزگار"! دیوانه ای خواهم شدن,گر یاداین دنیا کنم ای بی خبرازحال ما،مارا به حال خودگذار