آمد و رفت
آمد و رفت
نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت .
پرده ي خلوت اين غمكده بالا زد و رفت .
كنج تنهايي ما را به خيالي خوش كرد
خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت
. درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد
آتش شوق درين جان شكيبا زد و رفت.
خرمن سوخته ي ما به چه كارش مي خورد
كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت.
رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نكرد.
چه دلي داشت خدايا كه به دريا زد و رفت .
بود آيا كه ز ديوانه ي خود ياد كند ؟
آن كه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 20:25 توسط barbod atash
|
این وبلاگ دل نامه ای است که برای تو می نگارم